تبليغاتX
سکوت

قالب پرشين بلاگ


سکوت
سکوتهای غریبانه در سلول207
این روزها اینگونه ام ببین:

این شروع شعر معروف نصرت رحمانی عزیزه که از سالها پیش میخونم و دوستش هم دارم، اما راستش این روزها با این چند بیت اولش خیلی حس نزدیکی بیشتری دارم:

"این روزها اینگونه ام ببین:

دستم، چه کند پیش میرود انگار

هر شعر باکره ای را سروده ام

پایم چه خسته می کشدم گویی

کت بسته از خم هر راه رفته ام..."

این روزها اینگونه ام ببین

این روزها آنگونه ام ببین

لعنتی این روزها مرا به گونه ای ببین...

این روزها هیچ شباهتی به روزها ندارد، هیچ شباهتی به شبها هم ندارد، اصلن این روزها هیچ چیز شبیه هیچ چیز نیست، نه تو شبیه گل هستی، نه من شبیه یک... ابله... شبیه دو ابله... شبیه سه ابله... شبیه بینهایت ابله... ابله بهتر است یا احمق؟! هردو بر وزن افعل به تحقیر من و من و من میپرداخته شده اند. کلن سرم درد میکند به جنون.

چرا نمیشه وسط نادری داد زد؟ چرا نمیشه وسط نادری شیشه شکست؟ چرا نمیشه وسط نادری به کسی حمله کرد و دست و پاشو، دماغشو شکست؟ چرا نمیشه وسط نادری خون کرد؟...

کلن حوصله ام پا رفته.

اگر یه جذامی این مطلب رو بخونه حتمن زود میفهمه که این وبلاگ یه جذامیه زشته که نمیتونه از آدما بخواد تحملش کنن. نمیتونه ازشون بخواد که زیر زخمای زشتش چیز زشتی نیست. من یه جذامی زشت هستم که هیچوقت دنیا منو قبول نکرد، یه جذامی زشت رو کسی دوست نداره و ای کاش یه جذامی زشت هم نمیتونست کسی رو دوست داشته باشه...

چرا نباید من نق بزنم؟ چرا من نباید غر بزنم؟ چرا نباید آدم بکشم؟ لعنتیا من هم به اندازه شماها آدمم... یا حداقل دوست دارم باشم... کاش میشد خیلی چیزا رو روی دیوار دانشکده با رنگ بنویسی تا هی مجبور نشی از دیوار دهنت و چشمات پاکش کنی. شاید هم من زیادی آماتورم، به هرحال گرافیتی جز دغدغه، کمی هم حداقل هنر میخواد!

[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 16:55 ] [ سکوت207 ]
آنگاه که تنهایی بود هیچ تنی نبود

آدم تنش را به تن حوا چسباند

تنهایی به دنیا آمد

                               و هابیل را کشت...!


من گاهی یه مطلب رو از جایی برمیدارم یا اینکه مینویسم تو وبلاگ اما به هر دلیل ثبت موقت میزنم. اینبار که اومدم بعد مدتها دیدم این تکه شعر رو ثبت موقت زدم و راستش اصلن یادم نیست که همچین شعری هم گفته بودم!

به هر حال... این هم روزگار ماست دیگه که میگذره و میگذرونه.

نکته باحال دیگه اینه که دو سه روز پیش بعد مدتها همت کردم و رفتم وبلاگ فاطمه اختصاری رو یافتم و گذاشتم تو لینکها که گاه و بیگاه بهش سر بزنم، امروز اومدم دیدم فیلتر شده!

به هرحال... این هم روزگار ماست دیگه که میگذره و میگذرونه.

دیروز نمایشنامه خوانی مقداد رفت بازبینی و رد شد. نمایشنامه ی "یک دقیقه سکوت" محمد یعقوبی رو داشت کار میکرد که به نظرم بهترین کار محمد یعقوبیه. اما باز هم نشد و باز هم دانشگاه چمران اهواز از یه تئاتر (اینجا نمایشنامه خوانی) درست و درمون بی نصیب موند. به تلخی روز رو گذروندیم و یاد چهار ماه پیش افتادم که بعد از 6ماه تمرین نتونستیم "درانتظار خودو" رو اجرا کنیم و تا مدتها روزها و شبهام به تلخی گذشت...

به هرحال... این هم روزگار ماست دیگه که میگذره و میگذرونه.

واسه این پست همینقدر تلخی کافیه. بعدی امیدوارم اوضاعش بهتر بشه!

[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 16:25 ] [ سکوت207 ]

این هم یه غزل تازه است که تمرین کردمش. یعنی این ردیف یه مدت تو سرم بود تا بالاخره تجربه اش کردم. این یعنی من به اسم تجربه هر کاری (بخوانید: غلطی!) بخوام میکنم! اینم یکی از اون تجربه هاست که خودم خیلی ازش خوشم اومد. گفتم یادگاری بذارمش تو وبلاگ که دوستان بخوننش.

اگه بدتون نیومد از این شعر (؟) نظر بدید، اگه بدتون اومد حتمن نظر بدید! نه واسه اینکه تعداد کامنتهام بالا بره، واسه اینکه یه بازخوردی از مخاطبا داشته باشم و ببینم نظر بقیه درمورد این تجربه ها چیه؟ منتظرم به هرحال. بفرمائید:


من سردم است و هی لخت می شوم، این بار جدن به سرم زده است!

نخ به نخ دوستانم را ترک می کنم و پیرهن به پیرهن به سرم زده است.


(به جارو) "عوضی!" (به یخچال) "حرومزاده"! (دفتر و خودکار) آشغالها گم شوید!

پوزخند زیر سیگاری به من...(شکستن ها!) ....نکند واقعن به سرم زده است؟!


دیوار و کف خانه را شیشه های خرد شده دیوانگی ام طراحی ام زده است...

بکت و یونسکو به مخچه و نخاعم و صاف کرگدن به سرم زده است...!


{همسایه به تیمارستان زنگیده} الو...؟! {پرستار آرامبخش میزند تند...}

حرامزاده تنهایی و جنون را از آمپول به باسن و از باسن به سرم زده است!


خودم را به بغلم میکنم (اجبارن!) دستهام پشتم گره خورده اند انگار!

(به خمینی _ دیوانه بغلی) " به تخمم که میگن به سرم زده است!!__


اصلن زده به سرم که دوست نشوم، پدر، عاشق، همسر، شهید... نشوم!

آنقدر نشوم تا نشده باشم... هوی دیوانه! من به سرم زده است__

تو را، او را، من را، جبرئیل و همه جاکش هاش را بکشم! به نظرت

خدا توی قیامت هست؟ ... هیس! ... یک طرح تروریدن به سرم زده است!!"


برچسب‌ها: غزل نو, شعر, سکوت
[ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 18:39 ] [ سکوت207 ]
این شعرو یکی از دوستان تو فیس بوک گذاشته بود. ازش خوشم اومد.

خميازه‌های کش‌دار، سيگار پشت سیگار
شب گوشه‌ای به ناچار، سيگار پشت سیگار
این روح خسته هر شب، جان کندنش غريزیست
لعنت به اين خودآزار، سيگار پشت سیگار

پای چپ جهان را، با اره‌ای بريدن
چپ پاچه‌های شلوار، سيگار پشت سیگار
در انجماد يک تخت، این لاشه منفجر شد
پاشیده شد به دیوار، سيگار پشت سیگار

بر سنگفرش کوچه، خوابیده بی‌سرانجام
این مرده کفن خوار، سيگار پشت سیگار
صد صندلی در این ختم، بی‌سرنشین کبودند
مردی تکيده بیزار، سيگار پشت سیگار

تصعید لاله گوش، با جيغ‌های رنگی
شک و شروع انکار، سيگار پشت سیگار
مردم از اين رهایی، در کوچه‌های بن‌بست
انگارها نه انگار، سيگار پشت سیگار

این پنچ پنجه امشب، هم خوابگان خاکند
بدرود دست و گيتار، سيگار پشت سیگار
ماسیده شد تماشا، بر میله میله پولاد
در يک تنور نمدار، سيگار پشت سیگار

صد لنز بی‌ترحم، در چشم شهر جوشید
وین شاعران بیکار، سيگار پشت سیگار
در لابلای هر متن، این صحنه تا ابد هست
مردی به حال اقرار، سيگار پشت سیگار

اسطوره‌های خاین، در لابلای تاریخ
خوابند عين کفتار، سيگار پشت سیگار
عکس تو بود و قصّه، قاب تو بود و انکار
کوبيدمش به ديوار، سيگار پشت سیگار

مبهوت رد دودم، این شکوه‌ها قديميست
تسليم اصل تکرار، سيگار پشت سیگار
کانسرو شعر سیگار، تاریخ انقضاء خورد
سه، یک، مميز چهار، سيگار پشت سیگار

ته مانده‌های سیگار، در استکانی از چای
هاجند و واج انگار، سيگار پشت سیگار
خودکار من قدیمی‌ست، گاهی نمی‌نويسد
یک مارک بی‌خریدار، سيگار پشت سیگار

اندیشه فولادوند

[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 11:8 ] [ سکوت207 ]

پری کوچک غمگینی

که با یک بوسه بدنیا آمده است

امروز سراغ تو را میگرفت

حدس میزنم منتظر بوسه مرگ بود...

 

های دخترک کله شقی های وقت عاشقی

من همه افسانه های عجیب این شهر را شنیده ام

اما فقط تو را باور میکنم

که زانوهایت را از آرزوهایت ساخته ای

و فضولی برایت شرط اول زندگیست!

 

آی حوای سیزدهم

زنانگی ات

آدم را هم حوا... یی کرد!

 

ناجی جنس بی ضرر باش

چگوارای چادرها و مقنعه های سیاه

که روسپیان را در آغوش گرفته اند

و باکره ها زندانی کرده اند

 

شهر من به جیغ هایت احتیاج دارد     دخترک

به فحش هایت

عصبانیتت

زن بودنت...

 

قدیسه های باکره را خدا برای خودش صیغه کرده است

و تو پیشاپیش

قوانین الهی را نقض میکنی:

1. روسری هیج زنی را زیباتر نمیکند

2. تن هیچ مردی به چادر و مقنعه آلرژی ندارد!

 

افسوس که چیزهایی هست

چیزهایی که نمیتوانی تقسیم کنی

وگرنه

دنیا قشنگتر میشد               باوقارتر

دخترک همیشه لجباز من

شیرینی لبانش را

سهم کودکان گرسنه جنوب شهر میکند

و شورینی اشکهایش را

سهم رحم های پرشده از تجاوز

به حرمت همه حرامزاده های سقط شده

با تک تک انگشتان ایرانی ات

به عربی چنگ میزنی

به ترکی میرقصی

به فارسی اعتراض میکنی...

 

 

[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 20:27 ] [ سکوت207 ]
امروز چهارشنبه است. قراره بچه ها بیان واسه تمرین. امروز تصمیم نهایی رو باید بگیرم. نمیدونم وضعیتی که توش هستم دقیقا یعنی چی؟

تو سایت نشستم و فکر میکنم به گندی که زندگیمو گرفته...

[ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 11:30 ] [ سکوت207 ]

سیخ و سنجاق را هم کنار بگذاری

باز هم فایده ای ندارد، نمیتوانی ترک کنی

توی هفت تیر آنقدر اشک آور زده اند

که نئشه بمانی

نمیتوانی ترک کنی             نمیتوانی

این شهر طلسم امام زمان شده است

بود و نبودش فرقی نمیکند:

استالین هم لنین را به غیبت فرستاده بود

 

توی شهری که ده میلیون سبز پوش کوررنگی دارن

سه قرقون معجزه راحت پیدا میشود

گویا قوانین فیزیک هم شیعه اثنی اشعری اند!!

باتوم نماز شب میخواند

و تسبیح

            تحمل وزن اعدامی ها را دارد...

 

یک نفر چهارده نفر را صیغه کرده است

صیغه ابدی

و نمیداند از کدامیک ایدز گرفته!

 

تو بگو:

توی میدانهای بهشت اشک آور نمیزنند؟

توی زندانهای بهشت بطری هست؟      بازجو؟...

 

فکر کن:

جبرئیل شایع کرد خدا هست

تا یارانه های بنی اسرائیل را قطع کند

و بیشتر از عزرائیل رای جمع کند

پس بیا اشک آورهای هفت تیر را بگذاریم به حساب خدا

که بلد نیست انتخابات سالم برگزار کند...

[ دوشنبه دوم آبان 1390 ] [ 14:20 ] [ سکوت207 ]

چند تا غزل تازه پیدا کردم که گفتم شما هم بخونید و حالشو ببرید:

 

عاطفه جاهدی:

اینجا شروع یک غزل و یک جنایت است

دارم هوار می زنم الان دو ساعت است

لطفن نپرس دیگر از این رسم کهنه مان

خنجر زدن به پشت که از روی عادت است

با عرض احترام بگویم که مدتی است ... !

این نامه ها همیشه تمامش شکایت است !

اینجا هوا بد است نشد زندگی کنیم

باید سفر کنیم به جایی که راحت است

حتا نمی شود که بگویم چه خسته ام !

ساکت شدن همیشه خودش یک سیاست است

دارم به انتهای غزل می رسم ولی –

پایان این غزل که شروعش جنایت است-

من را به دره های عمیقی کشانده است

فهمیده ام که داد و هوارم حماقت است!

[ شنبه سی ام مهر 1390 ] [ 11:20 ] [ سکوت207 ]
های تاریخ

معتادی که شیشه میکشد و توهم میزند

اغلب یا دروغ میگوید

یا کس شعر

و نمیگوید

آدم به حوا مجبور بود عاشقش نبود

حوا هم عاشق نبود

پس حال خدا را گرفت!

 

تاریخ درست نگفت

ابراهیم میخواست قربانی های کمتری به خدایگان کمتری بدهد

بت شکن خسیس بود. همین!

 

تاریخ عمدن دروغ گفت

خدا موسی را برای بنی اسرائیل نفرستاد

بنی اسرائیل موسی را برای خدا فرستادند!

 

تاریخ پنهان کاری میکند

هیتلر راستگو تر از محمد بود

پیش از قتل عام یهودیان

بهشان گفت که میکشم

حیله نزد

 

تاریخ توهم میزند

یوسف بهانه ای بوده

برای گی هایی که از زلیخا خسته شده بودند

 

تاریخ با رشوه خاموش شد

وگرنه

مریم مجدلیه پاکتر از مریم مقدس بود

و هردو

شاغل یک عشرتکده...

[ شنبه شانزدهم مهر 1390 ] [ 14:21 ] [ سکوت207 ]
تصمیم گرفتم غزلهای خوبی که میخونم رو اینجا بذارم. اینجوری مجبورم خوب بخونمشون. بعلاوه شاید آرشیو خوبی بتونم واسه خودم جمع کنم.

واسه شروع از ۳ تا غزل خیلی خوب که خیلی باهاشون حال کردم شروع میکنم:

 

سید مهدی موسوی :

ناگهان زنگ می زند تلفن، ناگهان وقت رفتنت باشد...

مرد هم گریه می کند وقتی سر ِ من روی دامنت باشد

 

بکشی دست روی تنهاییش، بکشد دست از تو و دنیات

واقعا عاشق خودش باشی، واقعا عاشق تنت باشد

 

روبرویت گلوله و باتوم، پشت سر خنجر رفیقانت

توی دنیای دوست داشتنی!! بهترین دوست، دشمنت باشد

 

دل به آبی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهی

بعد، در راه دوست جان بدهی... دوستت عاشق زنت باشد!

 

چمدانی نشسته بر دوشت، زخم هایی به قلب مغلوبت

پرتگاهی به نام آزادی مقصد ِ راه آهنت باشد

 

عشق، مکثی ست قبل بیداری... انتخابی میان جبر و جبر

جام سم توی دست لرزانت، تیغ هم روی گردنت باشد

 

خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکی درمیاوری... شاید

هجده «تیر» بی سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد

 

 

 

مریم جعفری آذر مانی :

دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی ست
غیر از وفــا تـــمام صفات بشــر سگی ست!

لبخند و نان به سفره ی امشب نمی رسد
پایــان ماه آمد و خــلق پدر سگی ست

از بوی دود و آهن و گِل مست می شود
در سرزمین من عرق کارگر سگی ست

جنــگ و جــنون و زلــزله؛ مــرگ و گرســنگی
اخبار یک ، سه ، چار، دو ،تهران، خبر سگی ست

آهنگ سگ ترانه ی سگ گوشهای سگ
این روزها سلیقه ی اهل هنر سگی ست

بار کج نگاه شما بر دلم بس است
باور کنید زندگی باربر سگی ست

آدم بیا و از سر خــط آفــریده شو!

دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی ست...

 

[ شنبه بیست و یکم خرداد 1390 ] [ 15:41 ] [ سکوت207 ]
نه خاطرات که همین لحظه هامان سبز است

همه مزارع یخ نزده - ناخزان ایران سبز است

 

خلیج خلیج نیمه فارسمان نیمه سبز شده اما

خوب که نگاه کنی هنوز همه آسمان سبز است

 

به قهقرا رفته سیستم زمستانی حجاب

وقت رست گیسوان عریان سبز است

 

نمیترسیم از شکست دوباره تجربه میکنیم سالها را

آن زمستان بهار بود این زمستان سبز است

 

فرصت غزلهای استعاری نیست باید شعار داد

فریاد میزنم "نظرم هنوز همان سبز است"

[ شنبه هفتم خرداد 1390 ] [ 13:18 ] [ سکوت207 ]
شنبه: مترو٬ شلوغی٬ کلاس عمومی

فیزیک٬ بحث نور و خواص عمومی

 

امتحان کنسل شده٬ ناهار کثیف

دادن جزوه٬ ناراحتی و احساس عمومی

 

حرفV ٬ هفت تیر و مچ بند سبز

شعار و سکوت و وسواس عمومی

 

رآی دزدی٬ بسیجی و باتوم و فحش

برداشتن روسری از لباس عمومی

 

توهین٬ تفنگ٬ گلوله و خون

فتنه٬ خاشاک و تیر خلاص عمومی

 

نیمه جان٬ احتضار٬ خون٬ بی آمبولانس

"نمرده"...٬ "نجاتش بدید"...٬ و التماس عمومی

 

قبر خالی٬ گور جمعی٬ بی وضو

بی نماز٬ دفن٬ گور ناشناس عمومی

 

یکشنبه: مترو٬ شلوغی و غیبت

امتحان فیزیک٬ یک کلاس عمومی

[ شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 ] [ 15:53 ] [ سکوت207 ]

جمله‌های قصار سینماگران

روبر برسون:

- معمولی‌ترین کلمه وقتی سر جای خودش قرار بگیرد، ناگهان درخششی یگانه پیدا می‌کند. این همان درخششی است که تصویر باید با آن جلوه کند.

- سینما، رادیو، تلویزیون و مجله‌ها پیش‌گامان مکتب بی‌توجهی هستند: مردم نگاه می‌کنند بدون آن‌که ببینند و گوش می‌دهند بدون آن‌که بشنوند.

- وقتی نمی‌دانید که چه‌کار می‌کنید، در واقع دارید بهترین کار را انجام می‌دهید.

بیلی وایلدر:

- باید رویایی داشته باشید تا بتوانید صبح از خواب بیدار شوید.

- حقیقت را نمی‌توانید مستقیماً بیان کنید، باید اول آن را در شکلات فرو کنید.

- بعضی از فیلم‌ها در یک اتاقک هشت نفره مسحورکننده‌اند، اما فیلمی که در سالن دوهزارنفری جذاب باشد بدون تردید دارای چیزی از ذات سینماست.

استنلی کوبریک:

- چه‌طور می‌توانستیم از مونالیزا لذت ببریم اگر لئوناردو زیر تابلویش می‌نوشت: «بانو در حال لبخند زدن است چون دارد رازی را از عاشقش مخفی می‌کند.»

- جریان فیلم‌برداری یک فیلم، احتمالاً دشوارترین و بدترین شرایطی است که می‌توانید برای خلق اثری هنری تصور کنید.

- در فکر مخالفت با برداشت شما یا عرضه کردن برداشتی دیگر نیستم، چون فهمیده‌ام که بهترین سیاست این است که اجازه بدهیم خود فیلم حرفش را بزند.

استیون اسپیلبرگ:

- بیشتر مردم فکر می‌کنند سن‌وسال تعیین‌کننده‌ی میزان اطلاعات و آگاهی شما نسبت به موضوعی است. این تفکر کاملاً اشتباه است، چون من فکر می‌کنم که شاید پنج سال پیش بیشتر از حالا می‌دانستم.

- وقتی می‌خواهم ترس ایجاد کنم، این کار را فقط در قالب یک هشدار انجام می‌دهم. به بازیگر می‌گویم: «قصد دارم این نما را فوقش در سه برداشت بگیرم.»

پل ورهوفن:

- احتمالاً همه‌ی ما هنوز آرزو می‌کنیم که فیلم، هنر باشد. قطعاً به این دلیل وارد عرصه‌ی فیلم‌سازی شدم که فکر می‌کردم فیلم هنر است. اما حالا دیگر چنین عقیده‌ای ندارم.

ژان‌لوک گدار:

- وقتی ایده‌ها و افکار، تیره و تار و مبهم هستند، دلیلی ندارد که تصاویر واضح و روشن باشند.

- برای سینمای فرانسه افسوس می‌خورم چون هیچ پولی ندارد و برای سینمای آمریکا افسوس می‌خورم چون هیچ ایده‌ای ندارد.

- بودن یا نبودن؟ مسأله واقعاً این نیست.

- عکاسی ثبت واقعیت است و سینما ثبت 24 فریم واقعیت است در هر ثانیه.

- یک داستان باید آغاز، میانه و پایانی داشته باشد ولی نه لزوماً به همین ترتیب.

اورسن ولز:

دوربین چیزی‌ست خیلی فراتر از ابزاری برای ضبط تصویر. در واقع رسانه‌ای است که به واسطة آن می‌توان پیام‌هایی از دنیای دیگر دریافت کرد. دنیایی که مال ما نیست و ما را به دل رازی بزرگ می‌برد. جادو از این‌جا آغاز می‌شود.

آلفرد هیچکاک:

- حتی اگر صدای یک فیلم خوب را هم حذف کنید، تماشاگر همچنان می‌تواند با داستانش ارتباط برقرار کند و از آن سر در بیاورد.

- همیشه تماشاگر را تا جایی که می‌توانید و امکان دارد، عذاب بدهید.

- خیلی از فیلم‌ها برشی از زندگی هستند ولی فیلم‌های من برشی از کیک هستند.

- دزدیدن از خود هم یک سبک است.

- هیچ ترسی در صدای «تق» نیست. ترس فقط در انتظار کشیدن برای آن است.

دیوید لینچ:

- پیچیدگی خوب است. آشفتگی بد است. و تفاوت بزرگی میان این دو وجود دارد.

- وقتی تصویر کامل و شکل‌یافته‌ای ندارید، فضایی گسترده برای رویاپردازی وجود دارد.

- این‌که بخواهیم فیلمی را با کلمات توصیف کنیم کار خطرناک و بیهوده‌ای است.

- دوست ندارم زیاد درباره‌ی چیزها حرف بزنم. چون با حرف زدن درباره‌ی یک چیز بزرگ، آن را کوچک می‌کنید؛ مگر آن‌که شاعر باشید.

برایان دی‌پالما:

- من فیلم‌های ترسناک نگاه نمی‌کنم، پس مسلماً به تماشای فیلم‌های خودم هم نمی‌روم.

- تمام زندگی‌ام بر خلاف جریان اصلی شنا کرده‌ام. این موضوع برایم ناراحت‌کننده نیست. اما آیا سخت است؟ ناخوشایند است؟ بله.

- اگر مجذوب چیزی شدم، نباید فقط به این دلیل که هیچکاک هم در گذشته مجذوب آن چیز بوده، از به‌کارگیری‌اش خودداری کنم.

- هر کسی که با خشونت واقعی برخورد کرده باشد، می‌داند که مطلقاً هیچ ربطی به خشونت سینمایی ندارد.

- دوربین همیشه دروغ می‌گوید؛ 24 دروغ در ثانیه.

فدریکو فلینی:

- حتی اگر بخواهم فیلمی درباره‌ی فیله‌ی ماهی حلوا بسازم، باز هم این احتمال وجود دارد که فیلمی درباره‌ی خودم از کار دربیاید.

- هیچ مرز جداکننده‌ای میان خیال و واقعیت نمی‌بینم.

دیوید فینچر:

- در زمان ساخت یک فیلم فشار زیادی وجود دارد چون فیلم‌سازی گران‌ترین قالب هنری است؛ البته احتمالاً به‌جز تندیس‌گری روی پلاتین.

- اگر کسی بگوید فرآیند فیلم‌سازی مفرح است دروغگو است. شاید تمرین، انتخاب لباس و صحنه‌آرایی مفرح باشد، ولی به محض این‌که فیلم‌برداری آغاز می‌شود، تنها کاری که می‌کنید این است که قسمت‌های کمتر آزاردهنده‌ی کار را جلو بیندازید.

- «تو احتیاجی به آن نما نداری»؛ عاشق این جمله‌ام..!

وودی آلن:

- اگر فیلم‌هایم یک نفر را افسرده و ناراحت کنند، احساس می‌کنم کارم را انجام داده‌ام.

- هنر، سرگرمی روشنفکرهاست.

آکیرا کوروساوا:

- اگر مدتی چنین طولانی توانسته‌ام کار کنم، به این دلیل است که هر بار فکر می‌کنم دفعه‌ی بعد فیلم خوبی خواهم ساخت.

- کسانی که آماده‌ی توضیح دادن همه‌چیز درباره‌ی فیلم‌شان هستند، آینده‌ی روشنی ندارند.

- سینما رسانه‌ی مناسبی برای توضیح دادن نیست. مخاطب را باید در درک محتوای فیلم آزاد گذاشت.

پیتر گرین‌اوی:

- یک نویسنده‌ی متوسط به اندازه‌ی ده منتقد خوب می‌ارزد.

- فکر نمی‌کنم هنوز سینمایی دیده باشیم. به نظرم در این صد سال فقط متن‌های مصورشده دیدیم.

- یک اثر هنری هرگز پایان نمی‌گیرد؛ فقط متوقف می‌شود.

مارتین اسکورسیزی:

- چیزی به عنوان ساده وجود ندارد. ساده سخت است.

- فیلم یعنی تقلب. تنها کاری که شما می‌توانید بکنید این است که حسی از صداقت به آن ببخشید.

دیوید کراننبرگ:

- برای وفادار ماندن به یک کتاب باید به آن خیانت کنید. اقتباس موبه‌مو محکوم به شکست است. چون این دو رسانه کاملاً با یکدیگر متفاوتند و نقاط قوت و ضعف‌شان مکمل همدیگر نیستند.

- با مسئولیت‌پذیری خیلی راحت می‌توانید خودتان را نابود کنید.

- ساختن هر اثر هنری، پالاینده است.

ورنر هرتسوگ:

- خوب جنگیدم و برای سینما سرباز خوبی بودم. آرزوی من همین بود.

فرانسیس فوردکاپولا:

- بدون خطر کردن، هنری نمی‌تواند وجود داشته باشد. به این می‌ماند که بدون آمیزش توقع بچه داشته باشید.

جوئل کوئن:

- «درِ جعبه را باز نکن». این اصل تقریباً یک قاعده‌ی ژانری است.

- ما هیولاهایی خلق می‌کنیم و سپس نمی‌توانیم کنترل‌شان کنیم.

ونگ کاروای:

- به فیلم‌هایی عادت کرده‌ایم که اطلاعات زیادی به ما می‌دهند و مجبور نیستیم درباره‌شان سوال کنیم. اما من دوست دارم تماشاگران سوال کنند.

- فیلم‌هایم را از نقطه‌نظر همسایه‌ها فیلم‌برداری می‌کنم. به‌عنوان همسایه همیشه چیزهایی هست که نمی‌توانید ببینید و باید حدس بزنید.

فرانسوا تروفو:

- عاشقان سینما آدم‌های مریضی هستند.

- بازیگر موقعی عالی‌تر از همیشه است که شما را به یاد یک حیوان بیندازد: مثلاً راه رفتنش شبیه روباه باشد یا دراز کشیدنش شبیه سگ.

جان بورمن:

- افسانه‌ها داستان‌هایی هستند که بقا یافته‌اند و جاودان شده‌اند.

- به‌عنوان کارگردان حداقل باید بتوانید سر و شکلی به فیلم‌نامه بدهید و ساختارمندش کنید. در غیر این صورت واقعاً کارتان را انجام نداده‌اید.

- طراحی صحنه‌ها و انتخاب لوکیشن برایم حیاتی است. گاهی تا وقتی دکور صحنه‌ای را پیدا نکرده باشم، نمی‌دانم که آن صحنه را چطور باید اجرا کنم.

جرج رومرو:

- اگر شکست بخورم این صنعت به راحتی مرا حذف می‌کند و اگر موفق شوم، یک میلیون دلار در اختیارم می‌گذارد تا گند بزنم.

- هیچ‌وقت از زامبی‌ها حالم به هم نمی‌خورد. حالم فقط از تهیه‌کننده‌ها به هم می‌خورد.

جان فورد:

- هر کسی که اصول تکنیکی اولیه را بداند، می‌تواند کارگردانی کند. کارگردانی کار پیچیده‌ای نیست، هنر هم نیست. موضوع اصلی این است که دیدگاه و نظر مردم را به تصویر بکشید.

دیوید ممت:

- ساختن فیلمی فارغ از هرگونه برداشت و تفسیری غیرممکن است.

- فیلم‌سازی فرآیندی بسیار ساده است. آدم فقط به یک دوربین، کمی فیلم خام و یک ایده نیاز دارد.

ویلیام فریدکین:

- اگر فکر می‌کنید که فیلمی موفق ساخته‌اید یکی از این دو حالت وجود دارد: یا واقعاً نابغه هستید و موفق شده‌اید، و یا دارید مزخرف می‌گویید.

- فکر می‌کنم مهم‌ترین و بهترین چیزی که یک فیلم‌ساز می‌تواند به تماشاگرش هدیه کند، امکان برداشت‌های متعدد است.

ساموئل فولر:

- اگر اولین صحنه شما را به هیجان نیاورد، از خیر آن فیلم لعنتی بگذرید.

رومن پولانسکی:

- هروقت شاد می‌شوم، احساس وحشتناکی بهم دست می‌دهد.

آنگ لی:

- همیشه دلم می‌خواست فیلم‌ساز شوم، اما به کسی چیزی نگفتم تا وقتی که اولین فیلمم را ساختم.

- دوست دارم با بازیگران جوان کار کنم چون راحت‌تر می‌توانم آنان را وسوسه کنم و برانگیزانم تا به لحظه‌ای ناب و حقیقی دست پیدا کنم.

کیث گوردن:

- هیچ‌کس آن‌قدر نابغه نیست که فیلمی را به تنهایی ساخته باشد.

سام مندز:

- فکر نمی‌کنم خیر و شر در دو قطب مخالف قرار داشته باشند.

ژرژ فرانژو:

- تصاویری را که مرا به رویاپردازی وامی‌دارند دوست دارم ولی دوست ندارم دیگری برایم رویاپردازی کند.

جاناتن گلیزر:

- فیلمی را بساز که ندیده‌ای.

جو دانته:

- اگر می‌خواهید از اوضاع و احوال هر ملتی در یک دوره‌ی زمانی مشخص مطلع شوید، نگاهی به فیلم‌های ترسناک‌شان بیندازید.

ژان رنوآر:

- هر کارگردانی در کل زندگی‌اش فقط یک فیلم می‌سازد، سپس آن را به بخش‌هایی تقسیم می‌کند و از نو می‌سازد.

کوئنتین تارانتینو:

- از هر فیلمی که تا امروز ساخته شده دزدی می‌کنم.

ساموئل گلدوین:

- پرده‌ی عریض، یک فیلم بد را صرفاً دو برابر بدتر می‌کند.

سام پکین‌پا:

- پایان یک فیلم همیشه باید پایان یک زندگی باشد.

مل بروکس:

- اگر من انگشتم را ببرم تراژدی است؛ اگر شما در چاهی بیفتید و بمیرید کمدی است.

برناردو برتولوچی:

- من پیام‌ها را فیلم نمی‌کنم؛ پیام‌ها را گذاشته‌ام به عهده‌ی اداره‌ی پست.

[ چهارشنبه یازدهم اسفند 1389 ] [ 9:21 ] [ سکوت207 ]
باشد...

باشد...، بگذار آن حرامزاده هم کار خودش را بکند

این کارخانه

بدون رئیس که کار نمی کند!

 

اصلا ولش کن،

بسپارش به شاعر جلو مانده ای

که فکر می کرد

آنقدر عقب مانده هست که به روز باشد

به روزگار،

که لعنتی در ناصرخسرو قرصهای ضد بارداری

به درختهای فاحشه می فروخت

که تبر کاندوم نداشت...!

 

زیر نور تیر چراغ برق

آنقدر دود چراغ بخور

تا بشوی علامه دهر

معتاد

بعد همگی گرین کارت فرار رحم میگیریم

و میرویم

به جزایر آفتاب تابان ها!

حالا تو فکر کن من اسکیزوفرنیک هستم!

سیگار که دیگر عقل نمی خواهد!!

 

به هرحال هنوز آفتاب زنده است

بی توجه به اینهمه دکترای دزدی

که میگویند

باید مرده باشد!

جبرئیل هم کس شعر زیاد می گفت!

گوش شنوا کم بود!

 

خوابت که برد خبرم کن

می خواهم به خوابت بیایم

شاید باور کنی این شعر

دقیقا از رحم خدا زائیده شده!

دیگر چه فرقی می کند؟

موسی کرده باشد یا داود؟

این عصایی است

که به آستین همه بندگان خدا فرو رفته است!!

[ یکشنبه نهم خرداد 1389 ] [ 11:18 ] [ سکوت207 ]
این غزل تازه ای که از دفترم افتاده بیرون:

 

به قصه شکستن من اعتراض دارم

به روسری هر زن من اعتراض دارم

 

در دادگاه شلاق سگ اعتراف می کرد

به این تئاتر لجن من اعتراض دارم

 

دوباره مار ضحاک دوباره آدم خوری

به باتوم سرشکن من اعتراض دارم

 

هر کاج آزاده ای هدبند سبز بسته

به قاتل تبر زن من اعتراض دارم

 

تو خون بریز جلاد، من هستم و "نحن حق"

با این غزل سرودن من اعتراض دارم

[ چهارشنبه سی ام دی 1388 ] [ 10:57 ] [ سکوت207 ]

از صلح مي‌گويند يا از جنگ مي‌خوانند؟!

ديوانه‌ها آواز بي‌آهنگ مي‌خوانند


 

گاهي قناريها اگر در باغ هم باشند

مانند مرغان قفس دلتنگ مي‌خوانند


 

كنج قفس مي‌ميرم و اين خلق بازرگان

چون قصه‌ها مرگ مرا نيرنگ مي‌دانند


 

سنگم به بدنامي زنند اكنون ولي روزي

نام مرا با اشك روي سنگ مي‌خوانند


 

اين ماهي افتاده در تنگ تماشا را

پس كي به آن درياي آبي‌رنگ مي‌خوانند

 غزلی زیبا از فاضل نظری برگرفته از سایت

[ سه شنبه یکم دی 1388 ] [ 17:41 ] [ سکوت207 ]
این آخرین غزلی است که از دفترم بیرون زده:

 

پدر کوچه را طی کرد اما پشت در شکست

آسمان دلش گرفت و بغضش سخت تر شکست.

 

شرشر لعنتی باران آنقدر عادی شده بود

که سکوت گرسنه خانه آخرش با زنگ در شکست.

 

دوباره سوز سرد پاییز بود و دوباره سکوت تلخ پدر

دوباره مادر سکوت را با خنده ای آسیمه سر شکست.

 

لعنت به حافظه من و این همه تقدس غزل

سیلی ، فحش ، خون ... دست مادر چه بی اثر شکست.

 

دوباره سردی خیس باران و دوباره گرمی خون حیاط

نفرین به غزلهایی که شروع می شوند با ردیف هر شکست.

[ شنبه بیست و سوم آبان 1388 ] [ 16:28 ] [ سکوت207 ]

 

غزلی زیبا از "علی محمد محمدی" شاعر ایلامی خوش ذوق

دارا شکسته گشته، او را خراب کرده

سارا که نقشه ها را نقش بر آب کرده

 سارا شبیه خورشید هر روز می درخشد

دارای بی نوا را چون برف آب کرده

چوپان ساده دارا سارای گرگ دزدید

دل را و بعد آن را بره کباب کرده

سارا چو داس خندید دارا به رقص آمد

آن خوشه قصد رفتن به آسیاب کرده

دارا که تشنه می شد او را به خویش می خواند

سارا که چند سالی مشق سراب کرده

سارا موبایل دارد، سارا طلا خریده

در عشق تازه خود او فتح باب کرده

سارا قرار دارد، دارا چه بی قرار است

سارا برای رفتن پا در رکاب کرده

دارا سیاه گشته، دارا تباه گشته

سارا عروس گشته، سارا خضاب کرده

تازه هنوز دارا باور نکرده اینکه

سارا دروغ گفته، سارا خراب کرده

« سارا چه کار کرده؟ تقصیر او نبوده»

دارا وکیل سارا ما را مجاب کرده

سارا غذا نخورده گویا رژیم دارد

اما به ظن دارا او اعتصاب کرده

سارا میانه ای با شعر و غزل ندارد

دارا که غصه ها را شعر و کتاب کرده

گفته است سرخی اش از اندوه و اضطراب است

سارا که گونه ها را رنگ و لعب کرده

دارا شکست خورده، دارا فریب خورده

او کوچه علی چپ را انتخاب کرده

دارا نماز می خواند، دارا رکوع می رفت

حالا نماز ها را در کیسه خواب کرده

[یک عصر پنج شنبه] ، «سارا مبارکت باد»

این سو برای مردن دارا شتاب کرده

دارا طناب بسته، سارا نشسته خسته

بر روی نعش دارا، از بس که تاب کرده

آن سو کنار کنار قبری، پک می زند به سیگار

یک پیرزن که روی دارا حساب کرده

آن پیرزن دوباره در چشم قطره می ریخت

غافل از اینکه دکتر او را جواب کرده


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ] [ 11:34 ] [ سکوت207 ]
شعری از استاد سیمین بهبهانی

 

قلم چرخید و فرمان را گرفتند

ورق برگشت و ایران را گرفتند

 

به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات

توجه کرده کیهان را گرفتند

 

چپ و مذهب گره خوردند و شیخان  

شبانه جای شاهان را گرفتند

 

همه ازحجره‌ها بیرون خزیدند

به سرعت سقف و ایوان را گرفتند  

 

گرفتند و گرفتن کارشان شد

هرآنچه خواستند آن را گرفتند

 

به هر انگیزه و با هر بهانه

مسلمان نامسلمان را گرفتند

 

به جرم بدحجابی، بد لباسی

زنان را نیز، مردان را گرفتند

 

سراغ سفره ها، نفتی نیامد

ولیکن در عوض نان راگرفتند

 

یکی نان خواست بردندش به زندان  

از آن بیچاره دندان را گرفتند

 

یکی آفتابه دزدی گشت افشا

به دست آفتابه داشت آن را گرفتند

 

ییکی خان بود از حیث چپاول

دوتا مستخدم خان را گرفتند

 

فلان ملا مخالف داشت بسیار

مخالف‌های ایشان را گرفتند

 

بده مژده به دزدان خزانه

که شاکی‌های آنان را گرفتند

 

چو شد در آستان قدس دزدی

گداهای خراسان را گرفتند

 

به جرم اختلاس شرکت نفت

برادرهای دربان را گرفتند

 

نمیخواهند چون خر را بگیرند

محبت کرده پالان را گرفتند

 

غذا را آشپز چون شور میکرد

سر سفره نمکدان را گرفتند

 

چو آمد سقف مهمانخانه پائین

به حکم شرع مهمان را گرفتند

 

به قم از روی توضیح‌المسائل

همه اغلاط قرآن را گرفتند

 

به جرم ارتداد از دین اسلام

دوباره شیخ صنعان را گرفتند

 

به این گله دوتا گرگ خودی زد

خدائی شد که چوپان را گرفتند

 

به ما درد و مرض دادند بسیار

دلیلش اینکه درمان راگرفتند

 

مقام رهبری هم شعر میگفت

ز دستش بند تنبان را گرفتند

 

همه این‌ها جهنم، این خلایق

ز مردم دین و ایمان را گرفتند

 

برگرفته از وبلاگپندار نیک

[ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ] [ 11:11 ] [ سکوت207 ]

هر کدوم از ما هستیم که بعضی فیلمها رو تماشا نمیکنیم بلکه باهاش زندگی میکنیم ‌‌(عشق فیلم ها میدونن چی میگم!). یکی از فیلمهایی که من باهاش زندگی کرده ام شهر زيبا اثر اصغر فرهادی است. در نتیجه هروقت میخوام فیلمی را به عنوان سلیقه شخصی یا بهترین فیلم عمرم معرفی کنم شهرزیبا تنها فیلمیه که به ذهنم میرسه. و وقتی ننه آتوسا از من و فرهاد پرسید که چه فیلمی رو نگاه کنم خوبه؟  هردوتامون شهرزیبا رو معرفی کردیم!(آخه فرهاد هم این فیلم رو به اندازه من دوست داره!) فرهاد با اون اخلاق خوب همیشگی اش سریع این نسخه ارژینال از شهر زیبا و داد تا ننه آتو نگاه کنه.فرداش ننه اومد و گفت که فیلم رو دیده. البته پشت تلفن به فرهاد گفته بود چقد تحت تاثیر قرار گرفته اما خودش تصمیم گرفت یه چیزی درموردش بنویسه. این مطلبی که میبین نتیجه این داستان قشنگه! این چیزیه که ننه بعد از دیدن شهر زیبا نوشت.

شهرزیبای ما

 وقتي در ابتداي فيلم اكبر وقت تولد ۱۸سالگيش وارد دستشويي شده و شير آب را باز مي كند تا كسي صداي گريه هايش را نشنود آدم را به ياد همه گريه هاي بي صداي بسياري از انسانهاي اطرافمان كه هستند و ديده نمي شوند مي اندازد.

اكبرها زيادند و اعلا ها خيلي كم!!

وقتي اعلا دست دختر معلول ابولقاسم را مي گيرد و اين كار از جانب مادر دختر ، دوست داشتن او تلقي مي شود! مانند بسياري از كمك ها و مهرباني ها كه به اشتباه عشق و دوستي تصور مي شوند و...

فيروزه براي آمدن اعلا لحظه شماري مي كند و از پشت پنجره به آن سوي ريل راه آهن مي نگرد ، به اميد ديدن اعلا به ناخن هايش لاك مي زند ، روسري اش را عوض مي كند و در همه حال نگاهش به پنجره است ، نشاندهنده اوج زيبايي انتظار ديدن يار است و بس!

نگاه هاي فيروزه و اعلا به يكديگر از يك سو  فكر به حال و روز اكبر تركيب تلخي از عشق و غم است! نگاه هاي اين دو به يكديگر در طول فيلم و صحنه دل انگيز افتادن سر فيروزه در خواب برروي شانه اعلا همه و همه بيانگر و نشان دهنده يك عشق خالص و پاك است كه نظير آن را شايد تنها بايد در فيلمها ...!

جايي كه فيروزه از تصميم زن ابولقاسم براي اعلا آگاه مي شود و به همراه فرزند در آغوش تكيه داده بر ديوار اشك مي ريزد شروع يك تصميم گيري سخت و در عين حال تلخ است!

بي اعتنايي فيروزه به اعلا در پشت نرده هاي محل كارش و باز نكردن در خانه به روي اعلا در پاين فيلم تمام بدي ها و تلخي هاي در طول فيلم را از ياد پاك مي كند و يادآور اين ديالوگ است كه :"اگر عاشق كسي باشي ميتوني فراموشش كني"!

شهرزيبا را دوست دارم به خاطر نمايش عشق ها و دوستي هاي نابي كه مدت هاست در فراق احساس كردنش هستم!                                      مرسي عمو اصغر

آتوسا

[ یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ] [ 16:2 ] [ سکوت207 ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سکوت من فریادی است که نخواهی شنید.
برچسب‌ها وب
امکانات وب

تبادل لينک

خريد بک لينک