سکوت
سکوتهای غریبانه در سلول207
غزلی زیبا از "علی محمد محمدی" شاعر ایلامی خوش ذوق دارا شکسته گشته، او را خراب کرده سارا که نقشه ها را نقش بر آب کرده سارا شبیه خورشید هر روز می درخشد دارای بی نوا را چون برف آب کرده چوپان ساده دارا سارای گرگ دزدید دل را و بعد آن را بره کباب کرده سارا چو داس خندید دارا به رقص آمد آن خوشه قصد رفتن به آسیاب کرده دارا که تشنه می شد او را به خویش می خواند سارا که چند سالی مشق سراب کرده سارا موبایل دارد، سارا طلا خریده در عشق تازه خود او فتح باب کرده سارا قرار دارد، دارا چه بی قرار است سارا برای رفتن پا در رکاب کرده دارا سیاه گشته، دارا تباه گشته سارا عروس گشته، سارا خضاب کرده تازه هنوز دارا باور نکرده اینکه سارا دروغ گفته، سارا خراب کرده « سارا چه کار کرده؟ تقصیر او نبوده» دارا وکیل سارا ما را مجاب کرده سارا غذا نخورده گویا رژیم دارد اما به ظن دارا او اعتصاب کرده سارا میانه ای با شعر و غزل ندارد دارا که غصه ها را شعر و کتاب کرده گفته است سرخی اش از اندوه و اضطراب است سارا که گونه ها را رنگ و لعب کرده دارا شکست خورده، دارا فریب خورده او کوچه علی چپ را انتخاب کرده دارا نماز می خواند، دارا رکوع می رفت حالا نماز ها را در کیسه خواب کرده [یک عصر پنج شنبه] ، «سارا مبارکت باد» این سو برای مردن دارا شتاب کرده دارا طناب بسته، سارا نشسته خسته بر روی نعش دارا، از بس که تاب کرده آن سو کنار کنار قبری، پک می زند به سیگار یک پیرزن که روی دارا حساب کرده آن پیرزن دوباره در چشم قطره می ریخت غافل از اینکه دکتر او را جواب کرده هر کدوم از ما هستیم که بعضی فیلمها رو تماشا نمیکنیم بلکه باهاش زندگی میکنیم (عشق فیلم ها میدونن چی میگم!). یکی از فیلمهایی که من باهاش زندگی کرده ام شهر زيبا اثر اصغر فرهادی است. در نتیجه هروقت میخوام فیلمی را به عنوان سلیقه شخصی یا بهترین فیلم عمرم معرفی کنم شهرزیبا تنها فیلمیه که به ذهنم میرسه. و وقتی ننه آتوسا از من و فرهاد پرسید که چه فیلمی رو نگاه کنم خوبه؟ هردوتامون شهرزیبا رو معرفی کردیم!(آخه فرهاد هم این فیلم رو به اندازه من دوست داره!) فرهاد با اون اخلاق خوب همیشگی اش سریع این نسخه ارژینال از شهر زیبا و داد تا ننه آتو نگاه کنه.فرداش ننه اومد و گفت که فیلم رو دیده. البته پشت تلفن به فرهاد گفته بود چقد تحت تاثیر قرار گرفته اما خودش تصمیم گرفت یه چیزی درموردش بنویسه. این مطلبی که میبین نتیجه این داستان قشنگه! این چیزیه که ننه بعد از دیدن شهر زیبا نوشت. شهرزیبای ما وقتي در ابتداي فيلم اكبر وقت تولد ۱۸سالگيش وارد دستشويي شده و شير آب را باز مي كند تا كسي صداي گريه هايش را نشنود آدم را به ياد همه گريه هاي بي صداي بسياري از انسانهاي اطرافمان كه هستند و ديده نمي شوند مي اندازد. اكبرها زيادند و اعلا ها خيلي كم!! وقتي اعلا دست دختر معلول ابولقاسم را مي گيرد و اين كار از جانب مادر دختر ، دوست داشتن او تلقي مي شود! مانند بسياري از كمك ها و مهرباني ها كه به اشتباه عشق و دوستي تصور مي شوند و... فيروزه براي آمدن اعلا لحظه شماري مي كند و از پشت پنجره به آن سوي ريل راه آهن مي نگرد ، به اميد ديدن اعلا به ناخن هايش لاك مي زند ، روسري اش را عوض مي كند و در همه حال نگاهش به پنجره است ، نشاندهنده اوج زيبايي انتظار ديدن يار است و بس! نگاه هاي فيروزه و اعلا به يكديگر از يك سو فكر به حال و روز اكبر تركيب تلخي از عشق و غم است! نگاه هاي اين دو به يكديگر در طول فيلم و صحنه دل انگيز افتادن سر فيروزه در خواب برروي شانه اعلا همه و همه بيانگر و نشان دهنده يك عشق خالص و پاك است كه نظير آن را شايد تنها بايد در فيلمها ...! جايي كه فيروزه از تصميم زن ابولقاسم براي اعلا آگاه مي شود و به همراه فرزند در آغوش تكيه داده بر ديوار اشك مي ريزد شروع يك تصميم گيري سخت و در عين حال تلخ است! بي اعتنايي فيروزه به اعلا در پشت نرده هاي محل كارش و باز نكردن در خانه به روي اعلا در پاين فيلم تمام بدي ها و تلخي هاي در طول فيلم را از ياد پاك مي كند و يادآور اين ديالوگ است كه :"اگر عاشق كسي باشي ميتوني فراموشش كني"! شهرزيبا را دوست دارم به خاطر نمايش عشق ها و دوستي هاي نابي كه مدت هاست در فراق احساس كردنش هستم! مرسي عمو اصغر آتوسا تقدیم به یوسف که تلخترین دوستم بود. دستهایت را در تاریکی فرو ببر و هرچه را که لمس کردی باور کن (گروس عبدالملکیان) گلرخ کمالی : «... این خیلی تلخه و شما هم نباید از تلخی اش چیزی بفهمید».[1] و اتی چیزی نفهمید. نه از فاجعه و نه از تلخی اش. که خود تلخ بود. که خود قربانی بود. که اتی بلد نبود قوزک پای "اصلانی"! را با گیتار بزند ، بلد نبود نیف نیف کند ، بلد نبود ناخن را از زمین پیدا کند ... اتی گناهکار بود ، چون از جنوب شهر بدش می آمد ، از قبرستان بدش می آمد و از جهان بدش می آمد. اتی بدبخت بود. جهان هم بدبخت بود و معصومیت تیره اتی چیزی از این فاجعه غریب کم نمی کرد... حمید خودکار را در دستانش بازی داد. نگاهی به صفحه سفیدی که جلویش بود انداخت. بالای صفحه فقط نوشته بود: «بوتیک». به واژه خیره شد :" چگونه بنویسمت اتی. چگونه آنگونه که هستی بنویسمت ، همانطور زیبا و تنها و غریب. چرا اتی چرا باید اینقدر دنیایت بد باشد که رفتن بهانه ات شود برای زیستن. اتی گناه من چیست که باید تو را بنویسم. وگناه تو چیست جز اینکه تو باید نوشته شوی و بازهم تنها بمانی ...و... جهان چرا باید این اتفاق برای تو بیافتد. همین دلیل که تو هنوز کمی انسانیت در وجودت باقیست کافی بود؟ آخر تو که این شهر را دیده ای. مردمش را میشناسی. تو بیا و با آخرین تکه های کثیف امید اتی را از دست این شهر نجات بده. از دست من نجات بده. اتی از آنچه که نوشته ام خارج شده است و دارد می رود که ... نمی توانم اینجا نگه اش دارم. تو بیا شاید بتوانی این آخرین انسان بکر را از شهر بوتیک ها نجات بدهی.". زیر واژه" بوتیک "خط کشید و بلند شد. رفت و جلوی آینه ایستاد. شاکی بود از دست خودش. هرکسی باید داستان خودش را نقل می کرد. داستانی که زندگینامه خودش می بود. این را هنگام مرسدس آموخته بود. اما چرا او باید این داستان را تصویر میکرد. آیا صرف اینکه خود او جهان بود؟ یا اینکه اتی را خوب می فهمید؟ یا چون در خانه مجردی بزرگ شده بود؟ یا جون تنها کسی بود که دنیای ساقی ها را می شناخت؟ یا ... آری همه اینها بود. فقط او بود که فاجعه بوتیک تهران را می فهمید. پس باید بیرون می ریخت این بغض سیاهی که در درونش بزرگ شده بود. نوشتن برای فراموش کردن است و نه برای به یاد آوردن[2]. و او باید می نوشت تا فراموش کند مصیبتهایی که دیده بود و شریک بود در آنها. حمید دوباره در آینه نگاه کرد. دستهایش را برد طرف آینه و در تاریکی اش فرو برد. چشمانش را بست و هرچه را که در آینه لمس کرد را باور کرد و بازگشت و هرچه را که باور کرده بود نوشت ... هیچ کس نفهمید در آن یک هفته لعنتی چه بر جهان گذشت. فاجعه از یک شلوار شروع شد ... نه فاجعه از روزی آغاز شد که اتی می خواست شلوار بخرد ... نه فاجعه از روزی آغاز شد که بوتیک ساخته شد ... نه فاجعه از روزی آغاز شد که خدا دستهایش را شست و در آینه نگاه کرد.[3] اما به هر حال در آن یک هفته لعنتی اتفاق افتاد. جهان می رفت که دوستش را بسپارد به شوک های بی امان ، و می رفت که کامل کند سرنوشت معمولی و تلخ اش را. اتی را دید. و طبق فیلمنامه رفت جلو و سلام و علیک کرد. هر دو فیلمنامه را حفظ بودند و به درستی نقششان را بازی می کردند. اما چیزی پشت این نقش بود که او را آزار می داد ، آینه ای که تیره و تار بود. او پشت اتی فاجعه ای را که در حال وقوع بود می دید.داستان می رفت جلو . طبق قرارد باید بازی می کرد و بازی کرد. داستان عادی بود اما ... خیلی عادی ! اما لحظه به لحظه سختتر میشد. این نقشی نبود که همیشه بازی می کرد. این داستانی نبود که همیشه گفته میشد. این فیلم نبود. ناگهان خودش را یافت روی یک پل. وقتی به خود آمد دیگر دیر شده بود. اتی داشت اعتراف میکرد به سیاهی دنیای تباه. به آرزوهای تلخ و کوچکش. جهان بود و حقیقتی نفرینی که برایش آشکار شد. این فیلم نبود که خود واقعیت بود. که مصیبتی بود که باید برایش می افتاد. این داستان واقعی بود. در حقیقت آنقدر واقعی که نمیشد بازی اش کرد. و داستان میرفت به سمتی که جهان را میترساند. به سمتی که همه میدانستند ، حتی تماشگرانی که هنوز ندیده بودند. می خواست جلوی این مصیبت را بگیرد. فیلمنامه را کمی عوض کرد. سنت شکنی کرد و بی تفاوتی سیاه و بدبینی دائمی اش را کنار گذاشت. او عاشق اتی نشده بود. نمی خواست صاحب او شود. فقط می خواست او را از سرنوشت سیاهی که حمید نعمت الله برایش نوشته بود دور کند... جنگید ، با دوستانش ، با همه آنهایی که او را همانطور که همیشه بود میخواستند. جنگید ، با تمام «بوتیکی» هایی که بکریت اتی را نمی فهمیدند. جنگید ، با خودش و جنگید با حمید نعمت الله. اما نتوانست با اتی بجنگد. اتی بکر بود و ناب و دست نیافتنی. جهان هرچه که بود را دیده بود. او جهان بود و جهان را می شناخت. اما اتی خیلی تازه بود. نه اینکه در این دنیا نبوده باشد. اما تازه بود. اتی آنقدر در جامعه عادی بود که انگار هیچ کس نمی دیدش. اتی تازه بود برای آنهایی که یادشان رفته بود در کدام شهر زندگی می کنند. وجهان یادش رفته بود ... جهان دوباره به خود آمد. وقتی در ایستگاه مترو اتی شروع کرد به چرخیدن دور خودش ، تمام دنیای جهان هم چرخید با او. و رفت. رفت و رسید به دنیایی که اتی از آن آمده بود. دنیایی که در آن مردن بچه لاکپشت ها فاجعه ای بود غیر قابل جبران. رسید به دنیایی که در آن قبرستان خانه بود و مرگ پدر... جهان زمانی توانست اتی را نجات بدهد که فیلم سالها پیش تمام شده بود... .... یوسف فیلم را که دید ویران شد. این را از خندیدن های دائمش فهمیدم. بسیار کم اتفاق می افتاد که فیلمی را جدی بگیرد. اما وقتی یک اثر برایش مهم می شد با آن شوخی می کرد و به هجو می کشیدش. این ارتباط مستقیم بود و هرچه فیلمی برایش مهمتر میشد بیشتر با آن شوخی میکرد. هیچ کس جز من که تنها دوستش بودم نمی دانستم. بوتیک را دید و از آن روز تا حالا هرروز دیالوگهای فیلم را به شوخی و طنز میگوید. هیچ کس جز من نمیداند که او چقدر با این فیلم ویران شد. چقدر اتی را فهمید و چقدر با تنهایی جهان گریه کرد. اما من هم گریه یوسف را ندیدم. یعنی هیچ کس گریه یوسف را ندیده است ، حتی خدا. اما یک نفر دید:"اتی". یوسف سر بر شانه جهان گذاشت و چشم در چشم اتی گریست بر تنهایی خودش و کودکی اتی. یوسف در تنهایی و پاکی و بلندپروازی کودکانه اتی همراهش بود. یوسف تنها کسی بود بین دوستانم که هیچگاه گله نمی کرد و همیشه آرزو داشت و با آرزو هایش زندگی میکرد. او اتی بود. همانقدر بکر و نایاب و کودک. و همانقدر معمولی ... .... شاید بوتیک خیلی تلخ باشد. اما باید این تلخی را میشود با نگاهی جامعه شناسانه و برای ریشه یابی معضلات جامعه کمتر کرد. همان کاری که خیلی از منتقدان نشریه ها کردند. میشود فیلم را که یک سینمای ناب است تحسین کرد. میشود کارگردانی و فیلمنامه درخشان حمید نعمت الله را ستود. میشود بازی بینظیر و به یاد ماندنی همه بازیگران بالاخص گلشیفته فراهانی را تحسین کرد. میشود به نماهای زیبا و تاریک دقت کرد و لذت برد. میشود... ولی یک میشود کوچک هست که نمیتوانم نادیده بگیرمش : میشود مثل یوسف رفت در دنیای اتی و جهان و بوتیک. میشود جای اینکه از بالا یا بیرون یا منتقدانه یا ... نگاه کرد ، کمی نزدیک شد به این فاجعه. میشود یکبار هم که شده کاری که حمید نعمت الله از ما درخواست داشت انجام دهیم : دستهامان را به درون این تاریکی فرو ببریم و هرچه را که لمس کردیم باور کنیم... - یوسف ، به نظرت کجا رفت اتی؟ - مهم نیست. - جهان چه اتفاقی براش افتاد؟ - مهم نیست. - به نظرت خود حمید نعمت الله میدونه بقیه اش چیه؟ یا اینکه اصلا قبلش چی بود؟ - نه. چون مهم نیست. مهم اتفاقیه که اینجا افتاده. مهم مصیبتی که سر این جامعه اومده. مهم اینکه اتی دیگه نیست. «سگ کشی» اثر استاد "بهرام بیضایی" سگ کشی فیلمی است نایاب و بی نمونه در سینمای ایران.این اثر اوج ایرانی ژانر "نوار" است ، ژانری که در ایران به کل نادیده گرفته شده است و به همین دلیل این فیلم در ایران کمی احساس غربت و غریبگی می کند. فیلم داستان بازگشت گلرخ کمالی است ... همانطور که ناصر معاصر همسر گلرخ کمالی می گوید: «این یه ماجراجویی کامله». گلرخ کمالی برای کمک به همسرش وارد یک ماجراجویی هیجان انگیز میشود. در ابتدا او با انگیزه زیاد و به بهانه کمک به همسرش شروع میکند اما در ادامه این داستان تبدیل به هفت خوانی میشود برای او : برای گلرخ کمالی "نویسنده ای گلرخ که در پی کمال است". او برای گرفتن رضایت از شاکیان همسرش مرحله به مرحله بیشتر یاد میگیرد و در ازایش در هر مرحله قربانی بزرگتری می دهد. در ابتدای فیلم گلرخ برای پنهان کردن اتفاق به دروغ به پدرش میگوید که در حال نوشتن رمانی است با عنوان سگ کشی :"یادته بابا، اونوقتها شهرداری یه طرح داشت واسه جمع آوری و کشتن سگای ولگرد..." و این استعاره ای میشود از دنیای واقعی و مسیری که او باید طی کند. در این هفت خوان گلرخ کمالی مواجه میشود با جامعه ای که او را مورد استثمار و تحقیر قرار می دهد ، جامعه ای که او را با ارزشها و اندیشه هایش نمی تواند تاب بیاورد و می خواهد او را به زانو درآورد. تا جایی انگیزه او فقط همسرش است اما از جایی به بعد دیگر او برای اثبات حضور خود و عقاید و ارزش هایش می جنگد و در پاسخ به سوال منشی سابق که "چرا ادامه میدی؟ ناصر معاصر اینقدر ارزش فداکاری داره؟" پاسخ میدهد: «دیگه برای اون نیست. حالا بخاطر خودمه. من نمیتونم شکست بخورم.» او نمیتواند شکست بخورد چرا که شکست او به معنای شکست آخرین پناهگاه اندیشه و انسانیت در جامعه معاصر است. او همه چیزش را از دست میدهد و قربانی می کند ، جسم و روحش را از دست می دهد و عشق و اعتماد و زندگی اش نابود می شود تا شکست نخورد. در انتهای فیلم پس از آنکه او با این همه سیاهی و تلخی روبرو شده و ضربه دیده است با خیانت چرکین ناصر معاصر روبرو می شود و میبیند تمام این سدهایی که از سر گذرانده فقط نقشی بود که همسرش برای مهره ای چون او چیده بود ، و اسلحه را به طرف او میگیرد. همسر و منشی میترسند اما گلرخ با لبخندی تلخ میگوید :"دیگه به درد من نمیخوره..."! او حتی در اوج خیانت و تحقیر نیز مقابله به مثل نمیکند تا ثابت کند که چرا نامش گلرخ کمالی است و چرا با این جامعه تفاوت دارد! و اگرچه این شهر زیبا نیست اما گلرخ کمالی حق ندارد مانند خود جامعه رفتار کند ، چراکه این به معنای شکست آرمانهای خود اوست. سگ کشی اثری است که در مدیوم بیضایی قرار میگیرد و برای دیدن ، درک و تفسیرش باید در دنیای بیضایی به آن نگاه و تفسیر کرد. دنیای سینمایی بیضایی در واقع تئاتری است که صحنه آن تمام خیابانها و لوکیشن های فیلم است. ویژگیهای تئاتر کلاسیک و بیضایی گونه کاملا در آثار او و باطبع در سگ کشی دیده می شود. شخصیتها تئاتری هستند و کاملا سیاه و سفید و هر شخصیت نقشی نمادین را بازی میکند و مانند اغلب آثار بیضایی نامگذاری آنها نیز در ارتباط مستقیم با شخصیت و نقش و نمادی است که دارند. ناصر معاصر نماینده انسانهای معاصر است ، حاجی نقدی نماد حاجی بازاری هایی است که در لفافه دین ، دزدی و ریا می کنند و باقی شخصیتها که نیز به سبک تئاتری پرورش یافته و نقش پذیرفته اند. سبک روایت نیز تئاتری است. گلرخ کمالی وارد داستان میشود و بعد بصورت نوبتی با خوان های سر راهش مواجه میشود و پس از اتمام آنها در انتهای خوان هفتم با حقیقت تلخ همسرش مواجه می شود. در هر مرحله موضوعی و اندیشه ای مطرح میشود و تائیری که این برخورد بر گلرخ کمالی میگذارد او را برای برخورد بعدی آماده میکند. این نوع روایت در سینما بسیار کم دیده میشود. دیالوگها نیز تئاتری هستند. اغلب به صورت مستقیم حرف میزنند و شخصیتها را تعریف و داستان را پیش میبرند. البته نوشتن دیالوگهای تئاتری بسیار سختتر از دیالوگهای سینمایی یا به عبارت دیگر روزمره و عادی است. گفتگوها و حرفهایی که از دهان شخصیتها میشنویم معمولاً تمام معنای داستان و نمادهای داستان را در خود حمل می کنند. درمجموع دیالوگهای فیلم بسیار سنجیده و استادانه است. بازیها نیز همانطور که باید در تناسب با تمام فیلم باشد ، به شدت تئاتری هستند و اغلب با بازی بدن و چهره روبرو هستیم. مژده شمسایی در نقش گلرخ کمالی بازی خیره کننده ای از خود به یادگار گذاشته است. بازی او در نیمه اول فیلم کاملا تئاتری است و اگرچه بی نقص است اما درخشان نیست ، اما در نیمه دوم فیلم بازی بینظیری از خود به نمایش میگذارد ، سبک بازی تکان دهنده و بسیار فوق العاده ای که پس از بازیهای سوسن تسلیمی (در آثار خود بیضایی!،) دیگر هرگز دیده نشده بود. علتش هم این است که در نیمه دوم کم کم گلرخ درگیر و تلخ میشود و از اینجا به بعد مژده شمسایی علاوه بر بازی کاملی که با بدن و صورت و بصورت تئاتری انجام میدهد ، در عین حال نقش را درونی کرده و درواقع او هم نقش گلرخ کمالی را بازی میکند و هم زندگی میکند. فیلم ویژگیهای منحصر به فردی دارد از جمله حجم عظیم کارگردانی ، تصویربرداری ، تدوین ، طراحی صحنه و در مجموع حجم عظیم کار تولید. در ایران اساساً کارگردانها تبحر خاصی دارند در اینکه فیلم جمع و جور و کم برداشت بسازند. اما بیضایی همانطور که در هنگام روی صحنه بردن نمایش ، فاخر و عظیم کار میکند ، در سینما نیز این کار را کرده است. سگ کشی فیلمی است فاخر که حجم عظیمی که برای فیلمبرداری متحمل شده است کافی است تا ببینیم بیضایی چقدر بزرگ و تکنیکی کار می کند. در بیشتر موارد ، او لوکیشن را کاملا از صفر ساخته و سعی نکرده فیلمنامه را بر اساس لوکیشن بنویسد ، بلکه لوکیشن را بر اساس فیلمنامه یافته یا ساخته است ، کاری که در سینمای ارزان ساز و دم دستی ساز ایران بسیار کم یاب است. شاید سگ کشی و بیضایی برچسب "تئاتری بودن" را بخورند ، اما به هر حال جز این اثر ما هرگز در تاریخ سینمای ایران فیلمی که بتواند بخوبی در چارچوب ژانر منحصربفرد "نوار" قرار بگیرد نداشته ایم ، به هر حال کمتر کسی است که بتواند مثل بیضایی وارد لایه های درونی جامعه بشود و اینگونه جسورانه و استادانه این لایه ها را واکاوی و تحلیل کند ، به هر حال او استاد است ، استادی که فیلمی را ساخته که بی تردید هرگز در ایران هیچ کسی از پس ساختش برنمی آمد. سگ کشی اثری است که فقط بیضایی میتوانسته آنرا خلق و تصویر کند ، داستانی تا این حد پیچیده و شلوغ را اینقدر استادانه و بی نقص تعریف کند و مفاهیمی را مطرح کند که فقط خاص خود اوست و در نهایت : بیضایی می پذیرد که برچسب "تئاتری بودن" را بخورد ، اما در ازایش حرفش را بزند و داستانش را انگونه که لازم میداند تعریف کند. او استاد است استادی که میشود آثارش را بارها و بارها و در سالهایی طولانی تدریس کرد ، کافیست چند نمونه از نمونه های درخشان استادی وی را ببینیم تا ایمان بیاوریم به نایابی مردی که سینما را خوب می فهمد : جائیکه گلرخ کمالی پس از کتک خوردن در شرکت افرندی و شرکا خون دهانش را در کاسه آب میشوید ، دوربین از زیر کاسه شیشه ای خروج خون از دهان او پخش شدنش در کاسه را به شکلی جادویی به تصویر میشد. این تصویر به نظر من یکی از تکان دهنده ترین و هنرمندانه ترین تصاویری است که در تاریخ سینما ضبط شده. در صحنه ای که گلرخ کمالی پس از فاجعه ای که سرش آمده در هتل با دست لرزان سیگار میکشد و در ادامه به منزل منشی میرود و ناگهان شروع میکند به مشت زدن بر میز، و ما اوج ناتوانی و خشم و تحقیر یک زن را میبینیم. در آخرین معامله چک ها گلرخ کمالی سراغ سنگستانی ها میرود. ساختن و تصویربرداری از فضای مه الودی که در تمام این مکان وجود دارد فقط از استاد بیضایی ساخته است...و... سگ کشی داستان بسیار تلخ کشتن سگهای ولگرد است ، سگهایی که در جامعه ما حضور بسیار پررنگی دارند. اما گویا این کار فقط زمانی ممکن است که در ازایش تمام آن چیزی که در زندگی داریم قربانی کنیم تا "شاید" بتوانیم. گلرخ کمالی دو دیالوگ تکان دهنده در فیلم دارد که گویای همه چیزی است که بیضایی میخواسته بگوید ، یکی هنگامی که در شرکت افرندی و شرکا پنجه بوکس به دست میکند تا در ازای سیلی هایی که خورده او را زند ، که منصرف میشود و میگوید: «تو بدبخت تر از اونی هستی که بدونی چی به سرت اومده»!! و یکی در انتهای فیلم ، وقتی که اسلحه را رها میکند و میگوید: «حق با تو بود ، شخصیتهای داستانم دوره ام کردن ، باید هرچه زودتر خودمو از دستشون خلاص کنم» تا ما را برساند به تلخترین جمله فیلم که گلرخ کمالی در انتهای داستان میگوید: «پس این بودآخرش ، آخر سگ کشی»!!!!! مدتیه نیستم ، نمیدونم چرا اما بدجوری میخواستم از نوشتن دور بمونم ، اما الان دوباره برگشتم ، چرا بازم نمیدونم!!!! اما دوباره میخوام شروع کنم. پس اول مطالبی که قبلا نوشتم و تو نشریه های دانشگاهمون چاپ شده رو میذارم ، چرا ، هنوز هم نمیدونم!!؟؟؟ یه دیالوگ قشنگ یافتم :جمله تبلیغاتی خیابانهای پایین شهر مارتین اسکورسیزی : «جایی که گناهان انسان پاک میشود، کلیسا نیست؛ خیابانهای پایین شهر است.» خیلی سرم شلوغ نیست ؛ یعنی هست اما از نوع دیگرش ؛ عوضش تا بخوای این روزا دارم کتاب می خونم. کتاب "وردی که بره ها می خوانند" اثر "رضا قاسمی" رو خوندید؟ اگه نخوندین حتماً بخونین چون به نظر من یکی از ۳ رمان برتر تاریخ ایرانه (بهترین رمانهای فارسی به نظر من اینهان ۱- چاه بابل از رضا قاسمی ۲- بوف کور از صادق هدایت ۳- وردی که بره ها میخوانند) البته این کتاب فقط به صورت الکترونیکی چاپ شده و من با فرمت پی دی اف دارم. هرکسی که میخواد بخونه یه میل برای من به آدرس سلام خیلی سرم شلوغ نیست ؛ یعنی هست اما از نوع دیگرش ؛ عوضش تا بخوای این روزا دارم کتاب می خونم. کتاب "وردی که بره ها می خوانند" اثر "رضا قاسمی" رو خوندید؟ اگه نخوندین حتماً بخونین چون به نظر من یکی از ۳ رمان برتر تاریخ ایرانه (بهترین رمانهای فارسی به نظر من اینهان ۱- چاه بابل از رضا قاسمی ۲- بوف کور از صادق هدایت ۳- وردی که بره ها میخوانند) البته این کتاب فقط به صورت الکترونیکی چاپ شده و من با فرمت پی دی اف دارم. هرکسی که میخواد بخونه یه میل برای من به آدرس Morteza.boostani@gmail.com بفرسته یا یه نظر تو همین وبلاگ و رو همین پست بذاره و ادرس میلش رو بنویسه تا براش بفرستم. به تموم اونهایی که اهل کتابن به شدت پیشنهاد می کنم حتماْ بخونین چون بی نظیره... این مشخصات چه کشوری است:با 2۰میلیون فـقیر ! 7 میلیون بـیـكار! 4 مـیلیون مـعتـاد ! ۹۰۰هزار زن تـن فـروش ! 14 میلیون بـیمارروانـی! 600 هزار كـودك كارگر ! یك و نیم میلیون مـحروم از تـحصیل ! 8 مـیلیون بـیـسواد ! 180 هزار نابـغه فرارى با 30 تریلیون و400 میلیارد تومان خسارت ناشى از فرارمغز ها ! 450 هزارتصادف در سال! 4۰ هزار بیمار ایـدزی!سن بزهکاری زیر 10 سال ! کف سنی فـحشا 1۴سال ! کف سنی اعتـیاد 13 سال ! و... ایـنجا ایـران تـوست عـزیـزم خب نمیدونم چه اتفاقی داره میافته ولی در هر حال از بس دور و برم داره... چه میدونم.... اسپیکرتون رو روشن کنین یه کلیپ مهم با ترانه ای با ارزش که توسط گروه tapesh 2012 که یه گروه رپ ایرانی ان که تو آلمان کار میکنن ما که از مردی مردیم لا اقل تو زن باش...
یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار این شهرواره زنده است ،اما بر آن مسلط چیزی شبیه لعنت ، چیزی شبیه نفرین در بین خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است تا مرز بی نهایت ، تصویر خستگی را عشقت هوای تازه است، در این قفس که دارد از عشق اگر نگیرم ، جان دوباره ،من نیز بوی تو دارد این باد ،وز هفت برج و بارو لبخند رو هیچ وقت ترک نکن حتی وقتی که ناراحتی چون افسردگی خیلی خطرناکه حسن !!!! ممکنه داغون بشی حسن !!!!!!! نیشتو ببند حسن!!!! یه روز یه ترکه با خانوادش می رن پارک، کنار حوض وسط پارک وسایلشون رو پهن می کنن، یه دفعه پسرش بهش می گه: بابا من چایی می خوام برام می ریزی؟ همون موقع یه لر خوشتیپ با نامزدش میان اونجا. بعد پدره به پسرش چایی می ده. بعد دیگه همین، بهشون خوش می گذره و اینا! کنسرت بزرگ هايده و مهستي 30 ژوئن در تالار بزرگ بهشت سيتي برگزار خواهد شد. از مردگان عزيز دعوت ميشود هرچه سريعتر به مراکز فروش مراجعه نمايند به غضنفر میگن تا حالا به ف-?-ا-?-ک رفتی؟ میگه: نه… ردیف کنین آخر هفته بریم!!! جسد 20 نفر از تركهاي جزيره كيش كه پياده به سمت حرم امام به راه افتاده بودند - امروز از آبهاي خليج فارس بيرون كشيده شد دعاي خانم ها : خدايا به من عشق بده تا همسرم را دوست بدارم ؛ صبر بده تا تحملش کنم ؛ اما قدرت نده که مي زنم لهش مي کنم همه ی پسرا دوست دارند یه دختر گيرشون بياد که مثل اسب نجيب باشه مثل سگ وفادار باشه ومثل گوسفند سر به زير باشه اما بيشتر پسرا به آرزوشون می رسن و دختری گيرشون مياد که مثل اسب جفتک ميندازه مثل سگ پاچه می گيره ومثل گوسفند نمی فهمه یه ترکه زنشو داشته کتک می زده چند نفر سر می رسند میگند بابا چرا می زنی این بیچاره رو می گه د نمی دونم اگه می دونستم که می کشتمش از ترکه می پرسن پرچم دزدان دریایی چه معنی داره ؟ می گه : خوردن کله پاچه تو دریا ممنوع گذشت . . . گذشت اون موقع که اين پايين خبري بود يه دوست معمولي اين اس ام اس منو ميخونه و پاکش ميکنه...... يه دوست واقعي اونو واسه همه و دو باره واسه خودم ميفرسته تو مثل خورشید هستی. می دونی چرا؟ چون با همون نگا اولت می شد فهمید که از پشت کوه اومدی! در پی اهانت پاپ به اسلام، نام پاپ کرن مجددا به چس فیل تغییر یافت!!!! بيا مثل دوتا كبوتر پر بكشيم بريم روي بلندترين درخت لونه كنيم... بعد تو تخم بذار, منم ميرم گوجه بخرم املت بخوريم يكي مسافر كشي ميكرد . يه جا يه زنه بهش گفت : آقا ، ببخشيد ، كريمخان ميريد . تركه گفت : اه ، خوب معلومه ، اگه نميريد كه ميتركيد يارو تلويزيون رو روشن ميكنه كانال 1: قرآن. كانال 2: قرآن. كانال 3:قرآن. كانال 4: قرآن. كانال 5: قرآن. پا ميشه تلويزيون رو ميبوسه ميذاره رو طاقچه يه طوطي با يه قورباغه ازدواج ميكنن بچشون ميشه قوطي اگه خواستي بوسم کني به نکات زير توجه کن . . . . . . ديدي ميخواي بوسم کني!!!! خجالت نميکشي؟ به علت نبودن چرت و پرت جهت ارسال اس ام اس پيشاپيش نوروز 1386 را تبريک مي گوئيم ترکه ديش ماهوارشو می ذاره رو پشت بوم روش مينويسه کولر!!. شعر مهدی اخوان ثالث در رثای صادق هدایت (روی جاده نمناک عنوان نوشته ای از هدایت است که هرگز چاپ نشد) روی جاده نمناک اگر چه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی ازین دشت غبارآلود کوچیده ست وطرف دامن از این خاک دامنگیر بر چیده ست هنوز از خویش پرسم گاه: آه چه می دیده ست آن غمناک روی جاده ی نمناک ؟ زنی گم کرده بوئی آشنا وآزار دلخواهی سگی نا گاه دیگر بار وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او چنان چون پار یا پیرار؟ سیه روزی خزیده در حصاری سرخ؟ اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر به تلخی باخته دارو ندار زندگی را در قماری سرخ ؟ وشاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش هزاران قطره خون بر خاک روی جاده ی نمناک؟ چه نجوا داشته با خویش؟ پیامی دیگر از تاریکخون دلمرده ی سودا زده کافکا؟ - (درفش قهر نمای انتقام ذلت عرق یهودی از نظام دهر لجن در لج لج اندر خون و خون در زهر. ) – همه خشم و همه نفرین همه درد و همه دشنام؟ درود دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصیانی اعصار ابر رند همه آفاق مست راستین خیام؟ چه نقشی می زده ست آن خوب به مهر و مردمی یا خشم و نفرت ؟ به شوق و شور یا حسرت ؟ دگر بر خاک یا افلاک روی جاده ی نمناک ؟ دگر ره مانده تنها با غمش در پیش آیینه مگر آن نازنین عیاروش لوطی؟ شکایت می کند ز آن عشق نا فرجام دیرینه وز او پنهان به خاطر می سپارد گفته اش طوطی؟ کدامین شهسوارباستان می تاخته چالاک فکنده صید بر فتراک روی جاده ی نمناک؟ * * * هزاران سایه جنبد باغ را چون باد بر خبزد گهی چونان گهی چونین که می داند چه می دیده ست آن غمگین ؟ دگر دیریست کز این منزل ناپاک کوچیده ست ولی من نیک می دانم چو نقش روز روشن بر جبین غیب می خوانم که او هر نقش می بسته ست یا هر جلوه می دیده ست نمی دیده ست چون خود پاک روی جاده ی نمناک بارونِ صاعقه ! رنگینکمونِ خون ! با من بخون ! رفیق ! آوازِ آخرُ ! بارونِ صاعقه ! رنگینکمونِ خون ! تو یک نفس سکوتُ من یک بغل هیاهو ! من را ببین شکسته ، تنها وُ دست بسته، خورشید را ندیده ، از ما و من بُریده ، برفِسیاهِ ظلمت ، بر باغِ واژه بارید، خطِ بَدِ گلوله ، اندوه را رقم زَد، پابستهی سیاهی ، در دامِ نقطهچینم ! یک دَم پناهِ من باش ، در این ترانهْمَرگی، آیا میخواهید نام شما در تاریخ سینمای ایران جاودانه شود ؟! آیا میخواهید فیلم بسازید ؟! آیا میخواهید کاری کنید که همه در کف دست و پا بزنند ؟! پس این شما و این : راهنمای فیلم سازی برای فیلم سازهای جوان !!! . ۱ - فیلم جشنواره پسند ( جون مادرتون به من جایزه بدید !!! ) لوکیشن : دهات !!! کوه !!! اسگل آباد سفلی !!! جایی که زاهدان در مقابلش ، شیکاگو باشه !!! بازیگر : به هیچ عنوان !!! به محض اینکه تشریف بردید تو لوکیشن ، متن رو بین افراد محل تقسیم میکنید ! ( اولویت با کارگران ساختمان و عمله جات گرامی است !!! ) اصولا بازیگرها باید اونقدر لهجه داشته باشند که نشه فهمید چی میگن !!! فایده این کار اینه که تماشاگرها از دیالوگ های فیلمتون برداشتهای مختلفی میکنند !!! به عنوان مثال : دیالوگ فیلم : این دفختر مامارضاده پسچه دست مینه ؟!!!! برداشت تماشاگر اول : این دفتر محمد رضا نعمت زاده پس چرا دست منه ؟!!! برداشت تماشاگر دوم : این دختر مامانم زاییده ، بچه اش دست منه !!! نکات کلیدی : اصولا هرچی بیشتر خواهر و مادر مملکتتون رو با هم پیوند بدید ، احتمال اینکه تو جشنواره برنده بشید زیادتره !!! یادتون باشه باید فجیع ترین شکل ممکن رو نشون بدید !!! همه بچه ها ان دماغشون تا رو نافشون آویزون !!! همه مردها دائم در حال کتک زدن زنشون !!! بعد از خوردن شام ، همه آروغ میزنن !!! جورابها پاره !!! حتی توصیه شده در هنگام پخش فیلم در سینماها بوی جوراب پخش کنید تا تاثیر بیشتری بذاره فیلمتون !!! با این کارها حتما یکی از جوایز یابوی طلایی ، پلنگ زخم خورده ، چنار صورتی و ... به فیلمتون می رسه !!! اسامی پیشنهادی : زیر درختان هندوانه !!! طعم شفتالوی نارس !!! عرق خوری با اسب ها !!! الگوهای موفق : رستم کیا عباسی !!! قباد بهمنی !!! حمید حمیدی !!! . ۲ - فیلم هنری ( شییییشکی منو درک نمیکنه !!! ) لوکیشن : هرجا که هزینه بیاد پایین !!! خونه همسایه !!! بیابون ! توالت عمومی جاده چالوس !!! بازیگر : اولویت با اونهاییه که قیافه روان پریش دارند !!! ترجیحا معتاد !!! تریپ هنری !!!! افرادی که ریش و پشمشون رو برای برگزاری مجالس به جانوران مختلف کرایه میدن !!!! نکات کلیدی : اصولا شما هر غلطی دوست داری بکن !!! تماشاگر از ترس این که بهش نگن نفهم ، خودش فیلم رو به هر زحمتی هست درک میکنه !!! حتی یه وقتهایی یه برداشتهایی میکنه که خودتون هم کف میکنید !!!!! مثلا یه پیرمرد رو بذارید وسط صحنه ، هی بره سمت راست بگوزه ، هی بیاد سمت چپ بگوزه !!! حالا اگه صدای گوز سمت راست یه خورده بلندتر از گوز سمت چپ باشه ، تماشاگر متوجه میشه شما با اینکارتون تمایلات چپی دارید !!!! یعنی همینجوری شما با یه گوز ، میشی کمونیست ! حالا فرض کن اگر برینی اون وسط چی میشه ! اسامی پیشنهادی : آب در دریا ! وسوسه رئالیسم در سوررئال زندگی !!! وایت برد افغانستان ! موتور سیکلت ران !!! نصف شب های سی و سه پل !!! الگوهای موفق : خانواده مهمل باف !!! وحید وحیدی !!!! . ۳ - فیلم جنگی ( بسیج چی کارش میکنه ؟! سوراخ سوراخش میکنه !!! ) لوکیشن : شهرک دفاع مقدس ! هرجا که شهرداری مشغول ساخت و ساز باشه !!! بازیگر : هرکسی که ریش و سیبیلش رو از بچگی نزده باشه !!! ( استفاده از سید جواد هاشمی الزامی است !!! ) نکات کلیدی : به خاطر داشته باشید که اسامی افراد ، باید حتما از بین اسامی چهارده معصوم انتخاب بشن !!! کامبیز ؟! کورش ؟! کیوان ؟! شهریار ؟! ای ضد انقلاب !!! ما این همه شهید دادیم ، بعد تحقیق کردیم دیدیم هر کسی هم اسمش مثلا شاهرخ بود ، تو خونه حتما محمد علی صداش میکردند !!! ضمنا حواست باشه که چون بسیج لشکر مخلص خداست ، اصولا هر معجزه ای ممکنه اتفاق بیفته تو جنگ !!! یعنی طرف حتی میتونه با تفنگ آب پاش ، بزنه تانک رو بترکونه !!! قمه بکشه واسه F14 ، بشاشه رو سر عراقی ها ، همشون غرق بشن !!!! اسامی پیشنهادی : اخطاری ها !!! دو کارته ها !!! محرومین بازی بعد !!! حمله با NHCL !!!! خ مثل خاله !!! دال مثل دایی !!! به نام پدر شوهر !!! الگوهای موفق : درویش رضا احمد !!! مسعود گوله نمک !!! قلی ملارسول !!! کمال شورچه !!! حاتم ابراهیم کیا !!! . 4 - فیلم درام ( بیا با هم لاو ترکونی کنیم با گیتار !!! ) لوکیشن : متل قو !!! کیش !!! آنتالیا !!! هرجا که آدم عشقش به فوران بیاد !!! بازیگر : در اینجا توجه به این نکته ضروریست که اصولا بازیگر باید بر اساس فرم صورتش انتخاب بشه و بس !!! توانایی بازی ؟! بیخیال بابا !!! اینم مثل مهریه !!! کی داده کی گرفته ؟!!!! اولیت با این افراد است : خواهر گوگوش !!! داداش الویس !!! محمدرضا ایکات !!!! مربا بدیعی !!! بهرام چشم قشنگ !!! پوریا قرمزپور !!! آفتاب کرامتی !!! نکات کلیدی : وجود گیتار ، از وجود صدابردار هم مهم تره !!! آهنگ اگه یه روز بری سفر و هتل کالیفرنیا فراموش نشود !!! تشکیل مثلث عشقی الزامی است !!! حتی اگر تونستید ، مربع و 8 ضلعی عشقی هم ساختید که چه بهتر !!!! نمای نزدیک از چشم بازیگر ها و صورتشون فراموش نشه !!!!! اسامی پیشنهادی : عشق بعلاوه رادیکال سیزده !!! گیتار رو با خودت نبر بی پدر !!!!!!! الگوهای موفق : قادر ایرجی !!! تهمینه اینتر میلانی !!! برگرفته از وبلاگ : عشق فیلم · » ترانه : بیا برگرد · » آلبوم : قصه امیر · » خواننده : سیاوش قمیشی · » ترانه سرا : ناهید میربهاء · » آهنگساز : سیاوش قمیشی · » تنظیم کننده : استیو مک کرام مگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود á
تا نگام با یک نگاه تازه درگیر نشده بیا تا اومدنت دیر نشده دلها دلگیر نشده تا هنوز فاصلهمون جوونه و پیر نشده آخه شبها جای خواب تو چشام دریای آبه ساعت دیواری از وقتی که رفتی توی خوابه هنوزم عکس من و تو روی دیوار توی قابه نامهای که گفته بودی من نخوندم هنوزم لای کتابه بیا برگرد تا خونه از عادتت سیر نشده تا نگام با یک نگاه تازه درگیر نشده بیا تا اومدنت دیر نشده دلها دلگیر نشده تا هنوز فاصلهمون جوونه و پیر نشده آخه شبها جای خواب تو چشام دریای آبه ساعت دیواری از وقتی که رفتی توی خوابه هنوزم عکس من و تو روی دیوار توی قابه نامهای که گفته بودی من نخوندم هنوزم لای کتابه بیا برگرد تا خونه از عادتت سیر نشده تا نگام با یک نگاه تازه درگیر نشده بیا برگرد تا خونه از عادتت سیر نشده تا نگام با یک نگاه تازه درگیر نشده رضا کیانیان: «آتيلا پسياني ميگفت وقتي به مارلون براندو، براي فيلم پدرخوانده اسكار تعلق گرفت در برگه اهداي اسكار او نوشته بودند: «اسكار تعلق ميگيرد به مارلون براندو چون در سكانس آغازين با يك حيوان بازي داشت و در سكانس پاياني با يك كودك و از هر دوي آنها بهتر بازي كرد.» راست و دروغش پاي آتيلا. ولي اين يكي از بهترين تعريفها از يك بازيگر حرفهاي است. چون حيوان و كودك هميشه بهترين حضورها را دارند. چون بيواسطه حاضرند و هميشه بزرگترين خطر براي يك بازيگر، همبازي شدن با كودك و حيوان است. كودك و حيوان در هر صورت دلنشين و دلربا هستند و ممكن است بازيگر را زيرسايه خودشان بگيرند و تحتالشعاع قرار دهند!!!!» خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
:ادامه مطلب:




شعری برای بختک ، شعری برای آوار
تا این غبار می مرد ، یک بار تا همیشه
باید که می نوشتم ، شعری برای رگبار
روحی شبیه چیزی ، چیزی شبیه مردار
چیزی شبیه نکبت ، چیزی شبیه ادبار
گمراهه های باطل ،بن بست های انکار
تکرار می کنند این، آیینه های بیمار
هر دفعه بوی تعلیق، هر لحظه رنگ تکرار
حل می شوم در اینان این جرم های بیزار
خواهد گذشت تا من ، همچون نسیم عیار
ما رُ ترانه کن ، تو عمقِ این حریق !
از مرگِ گُل بگو ، از قحطیِ چراغ !
یک سینه دلهره ، یک حنجره کلاغ !
از انتحارِ عشق ، تو کوچههای شب !
از فصلِ حادثه ، از سایهی غضب !
معراجِ آخرین ، قدیسکِ جنون !
از ما به ما بگو ! از ما که خستهییم !
از ما که آخرین بغضِ شکستهییم !
آوازِ این شبِ ، در خون شناورُ !
از روشنی بخون ! از کهکشونِ خواب !
از سر رسیدنِ خورشیدِ بینقاب !
بُنبستُ خط بزن ، از کوچهی شکست !
انکارِ سایه باش ، با واژههای مَست !
معراجِ آخرین ، قدیسکِ جنون !
از ما به ما بگو ! از ما که خستهییم !
از ما که آخرین بغضِ شکستهییم !
همگریهی قدیمی ! شبتابِ شعرِ من کو ؟
از شب به شب رسیدن ، پایانِ هجرتم شُد،
از شاهراهِ تردید ، راهی بزن به بیسو !
بیاشیاقُ خسته ، دربندِ سِحرُ جادو !
دیوانه مثلِ طوفان ، آشفته مثلِ گیسو !
فصلِ بهار یخ زَد ، در ضجّهی پرستو !
از دامْگاهِ صیاد ، تا گیجگاهِ آهو !
من بیتو میسکوتم ، خاتون ! ترانهبانو !
تا بیصدا نمانَد ، لبهای این غزلگو !



شوق پرواز مجازی، بال های استعاری
لحظه های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
آفتاب زرد وغمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری
عصر جدول های خالی، پارك های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمكت های خماری
رونوشت روزها را روی هم سنجاق كردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها، نامی از مایادگاری
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









